تبليغاتX

قبای ناز



مايكل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يك مرد با هيكل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد..

او در حالي كه به مايكل زل زده بود گفت: آ«تام هيكل پولي نمي ده!آ» و رفت و نشست.

مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمي بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلي سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي نشست و روز بعد و روز بعد...

اين اتفاق كه به كابوسي براي مايكل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي داد. بعد از مدتي مايكل ديگر نمي تواست اين موضوع را تحمل كند و بايد با او برخورد مي كرد. اما چطوري از پس آن هيكل بر مي آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازي، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود.

بنابراين روز بعدي كه مرد هيكلي سوار اتوبوس شد و گفت: آ«تام هيكل پولي نمي ده!آ»

مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: آ«براي چي؟آ»

مرد هيكلي با چهره اي متعجب و ترسان گفت: آ«تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.آ»

پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشي براي حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد كه آيا اصلاً مسئله اي وجود دارد يا خير!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388;ساعت 14:16;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند مي دهم که کامروا شوي: 
اول اين که سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!
دوم اين که در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي! 
 و سوم اين که در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني!!!
 

پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟
 

لقمان جواب داد:
اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که مي خوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد.
اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهترين خوابگاه جهان است
و اگر با مردم دوستي کني، در قلب آنها جاي مي گيري و آن وقت بهترين خانه هاي جهان مال توست

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388;ساعت 14:14;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل ميآ­افتد در آب مي‌اندازد.

 - صبح بخير رفيق، خيلي دلم ميآ­خواهد بدانم چه ميآ­کني؟

- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نميآ­کند؟

مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:

"براي اين يکي اوضاع فرق کرد
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388;ساعت 14:12;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

دزدي عمر
از كسي پرسيدند:« چند سال
داري؟»
گفت:« هجده، هفده، شايد شانزده، احتمالا پانزده...! »
رندي گفت:« از عمر چرا مي دزدي؟ اين طور كه تو پس پس مي روي، به شكم مادرت باز مي گردي!»
مولوي، « مثنوي »
-----------------------------
در مجلس معاويه، يكي از بزرگان خاموش بود و هيچ نمي گفت.
معاويه گفت:« چرا سخن نمي گويي؟»
گفت:«چه بگويم؟ اگر راست بگويم، از تو بترسم و اگر دروغ گويم، از خدا بترسم. پس در اين مقام، سكوت بهتر است.»
محمد عوفي،« جوامع الحكايات»
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388;ساعت 14:57;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

 

غرور

سال ها پیش از این به من گفتی

که ((مرا هیچ دوست میداری؟))

گونه ام گرم شد ز سرخی شرم

شاد و سر مست گفتمت ((آری))

 

باز دیروز جهد میکردی

که ز عهد قدیم یاد آرم

سرد و بی اعتنا ترا گفتم

که دگر ((دوستت نمی دارم!))

 

ذره های تنم فغان کردند

که خدا را، دروغ می گوید

جز تو نامی ز کس نمی آرد

جز تو کامی ز کس نمی جوید

 

تا گلویم رسید فریادی

کاین سخن در شمار باور نیست

جز تو، دانند عالمی، که مرا ؛

در دل و جان هوای دیگر نیست

 

لیک آرام ماندم و خاموش

ناله ها را شکسته در دل تنگ

تا طپش های دل نهان ماند؛

سینه ی خسته را فشرده به چنگ

 

در نگاهم شکفته بود این راز

که ((دلم کی ز مهر، خالی بود؟))

لیک تا پوشم از تو، دیده ی من؛

بر گل رنگ رنگ قالی بود

 

دوستت دارم و نمی گویم.

تا غرورم کشد به بیماری!

زانکه می دانم این حقیقت را

که دگر دوستم..... نمی داری....

 

شعر از سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388;ساعت 14:2;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

بار الهی! مددی، چون دل ما از پا رفت
ساقی ما نرسید و چه غمی بر ما رفت
عشق را من که طلب کرده بدم با زاری
دلبری داد که هوش همگان از جا رفت
دلبر ما که ز حسنش همه را مست کند
باده را زیر لبم برد و سپس تنها رفت
سوزهایی که کشیدم ز بر دلبر خویش
همه مطلوب شدند و دل ما شیدا رفت
گر چه او کار ندارد که چه ما می گوییم
دل بر این مست شده چون دم او بر ما رفت
چشم او آب حیات و صوت وی نغمه ی ناز
از بر زلف و لبش هستی دل هم وا رفت
صابری کن دل من دست خدا یارت باد
که دل از دولت حق سرخوش و هم برنا رفت
من جز او ناز ندیدم اندر این چرخ بلند
که از او دست و دلم بی دل و پر معنا رفت
دل من شوخ ز خود وا کن و مطرب بطلب
که از این دلبر دردانه به ما غم ها رفت
مطربم گو که زند چنگ و هم آواز کند
که از این عشق ز غم سوزم و دل والا رفت
تهنیت باد ز این غم به دل تو ، آتش
که گر از عشق نسوزی دم تو سرما رفت

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388;ساعت 13:56;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

 

میلاد با سعادت سلطان دلها و پادشاه دلهای عاشقان هشتمین رهبر و پیشوای دلها

امام علی ابن موسی الرضا . و هفته کرامت 

 بر همه عاشقان و شیفتگان کرامت اهل بیت مبارک باد .

ممممممممممممممممممممممممممممم

از تاخیر در ارسال مطالب پوزش حقیر را پذیرا باشید .

 چون این روز ها شدید درگیر انجام مقدمات سفر آسمانی هستم .

سفر به سرزمین خاطره ها . حج تمتع . نمی دونم آیا تا لحضه آخر اسمم تو لیست میمونه

 یا نه اما دل بیقرارم هر لحضه طوفانی تر میشه .

 دعام کنید روزیم بشه تا اونجا یادتون کنم اما دوری از عزیزان برام خیلی سخته

نمیشه نفسمو همراه خودم ببرم .

دعام کنید محتاجم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388;ساعت 15:7;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

 درس بامزه و جالب زندگي

 

 


يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير
شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند…
يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و
روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…
جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو
برآورده مي کنم…
منشي مي پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!
من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه
قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي
از دنيا نداشته باشم !
پوووف! منشي ناپديد ميشه ...
! بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: حالا من
، حالا من
من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ،
يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي
نوشيدني ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم
...
پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…
مدير ميگه: من مي خوام که اون دو تا هر
دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن !!!
نتيجه : اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که
رئيست اول صحبت کنه !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388;ساعت 12:55;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388;ساعت 10:37;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388;ساعت 10:46;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

 

امروز ۲۱ شهریور روز تولد بنده است

این روزو به اونهایی که دوستم دارند مخصوصا خانمی خودم تبریک میگم و به اونهایی که دوستم ندارند

هم تسلیت نمی گم چون مجبورند تحملم کنند  مجبورند مجبورند

 بابا مجبوری دیگه  چرا چونه میزنی؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388;ساعت 10:10;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388;ساعت 10:39;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

هر گاه که یکی از بندگان گنه کار پریشان روزگار

 دست انابت به امید اجابت به درگاه خداوند برآرد ایزد تعالی در او نظر نکند،


بازش بخواند دگر باره اعراض کند

بازش به تضرّع و زاری بخواند حق سبحانه و تعالی فرماید:

"یا ملائکتی قَد استَحْیَیتُ مِن عبدی و لَیس لَهُ غیری فَقد غَفَرت لَهُ"

دعوتش را اجابت کردم و حاجتش بر آوردم که

 از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.


کرم بین و لطف خداوندگار   

  گنه بنده کرده است و او شرمسار

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388;ساعت 11:27;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

قال الله تعالی :

ای داود ، من پنج چیز را در پنج چیز قرار دادم

 امّا مردم آنها را در جاهای دیگر میطلبند و به دست نخواهند آورد .

علم را در کم خوری و کوشش قرار دادم ،

ولی مردم آن را در سیری و راحتی می جویند و به دست نخواهند آورد .

و عزّت را در اطاعت از خودم قرار دادم ،

 ولی آنها در دربار پادشاهان می جویند ، امّا به آن نرسند .

و غنا و بی نیازی را در قناعت قرار دادم ،

ولی آنها در زیادی مال میطلبند ، امّا به آن دست نمی یابند .

و خشنودی خود را در خشم گرفتن بر ( هوای ) نفس قرار دادم ،

 ولی مردم آن را در رضای نفس می جویند ، ولی نمی یابند .

و راحتی و آسایش را در بهشت قرار دادم ،

 ولی مردم آن را در دنیا میطلبند و به آن دست نخواهند یافت

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388;ساعت 11:25;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

بندگان من !

بندگان من شش چیز از شما است و شش چیز از من :

 توبه از شما آمرزش از من  ،

طاعت از شما  ، بهشت از من

شکر از شما ، روزی از من

رضا از شما ، قضا از من

صبر از شما ، بلا از من

دعا از شما اجابت از من.
   

 


نصایح صفحه 246 حدیث شماره 22

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388;ساعت 11:23;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

شاگرد امام صادق نقل مي کند :


در يکي از سفرها هزينه من تمام شد و يکي از يارانمان گفت: اميدت به کيست؟
گفتم: فلاني . گفت: در آن هنگام به خدا سوگند حاجتت روا نمي شود و به آرزويت نمي رسي و طلب خود را به دست نمي آوري!
گفتم: تو را چه شده ؟ خدا رحمتت کند .
گفت: امام صادق عليه السلام حديث کرد به من که به تحقيق در يکي از کتابها خوانده که خداوند متعال فرمود:

به عزتم و جلالم و عظمتم و ارتفاع مکانم بر عرش سوگند که اميد هر آن کس را که به غير من اميدوار باشد ، قطع مي کنم و آرزويش را به يأس بدل مي کنم و در ميان مردم لباس مذلت برايش مي پوشانم . و او را از قرب خودم دور مي کنم و از وصلم دورش مي سازم .

آيا در شدت ها به غير من اميد مي بندد ، حال آنکه شدايد در دست من است ؟

و به غير من اميدوار مي شود و با فکرش درِ ديگري را مي زند، در صورتي که آن در بسته است و درِ لطف من براي هرکس که مرا بخواند ، گشوده و باز است؟
پس کيست که در سختي هايش به من اميدوار باشد ؟
و کيست که در امر مهمي به من اميدوار باشد و من اميد او را قطع کنم ؟

من آمال بندگانم را در پيش خود محفوظ قرارداده ام ، ولي آنها به حفظ من راضي نيستند.

آسمانها و زمينم را از ملائکه ها پر کرده ام، کساني که از تسبيح من دچار ملال و خستگي نمي شوند و امرشان کرده ام درهاي موجود ميان من و بندگانم را نبندند، ولي آنها (بندگانم) به قول من اعتماد نمي کنند.
آيا نمي داند کسي را که من با مشکلي از مشکلاتم در رحمت بر او ببندم، کسي جز من نمي تواند مالک کشف و رفع آن شود ؟

پس او را چه شده که پس از اذن دادنم بر او، او را ناله کننده بر درگاه خود نمي بينم ؟
با جودم چيزي (نعمت) را که از من نخواسته بود برايش عطا کردم و سپس آن (نعمت) را از او گرفتم، پس بازگشت آن (نعمت) را از من مسئلت نمي کند و از غير من مي خواهد، آيا مرا اينگونه مي بيند که قبل از مسئلت با عطا آغاز کنم آنگاه آن را از من بخواهد، من جواب ندهم ؟

آيا من بخيل هستم تا بنده ام به من بخل ورزد ؟
آيا عفو و رحمت به دست من نيست ؟
آيا من جايگاه (برآورنده) آرزوها نيستم ؟

پس کيست غير از من که قطع کند ؟ آيا اميدواران به غير من نمي ترسند که به آنها (غير من) اميد مي بندند؟ پس اگر اهل آسمان من و اهل زمين من، همگي به من اميد بندند و من همه آنچه را که اميد آنهاست برايشان عطا کنم، از ملک من ذره اي کاسته نمي شود.
و چگونه کم گردد ملکي که من قيّم آن هستم ؟
پس بدا بر نااميدشدگان از رحمت من،
و بدا بر هرکس که عصيانم مي کند و مراقب من نيست !


منبع : کتاب کليات احاديث قدسي .باب امام جعفر صادق صفحه 635

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388;ساعت 11:21;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388;ساعت 14:40;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388;ساعت 14:36;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388;ساعت 14:32;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

خدایا  اگر تا کنون مرا نبخشیدی  در این شب قدرت مرا ببخشای

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388;ساعت 14:27;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388;ساعت 14:24;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

امشب شب قدر ه

شبی که بهترین ها را برای شما از صاحب قدر آرزومندم

کسانی که رسم عاشقی را بلدند میدونند که امشب

بهترین شب برای عاشقی ست

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388;ساعت 14:18;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388;ساعت 14:15;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388;ساعت 12:23;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388;ساعت 12:22;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388;ساعت 11:28;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

مادرم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388;ساعت 11:26;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

تقدیم به  عشقم   به مادرم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388;ساعت 11:23;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

پیش داوری

خانمی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، وسايلش را جمع کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد. وقتي داخل هواپيما روي صندلي نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا كتابش را داخل ساک قرار دهد كه ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد! در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.


 هميشه به ياد داشته باشيم كه چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را دوباره بازگرداند :

1.
سنگ ........ پس از رها کردن!

2. سخن ............. پس از گفتن!

3. موقعيت ... پس از پايان يافتن!

4. و زمان ........ پس از گذشتن!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388;ساعت 11:16;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

نقشه‌ی 25 گنج بزرگ دنیا

 

امام صادق علیه‌السلام فرمود:

 

1- طلبتُ الجنة، فوجدتها فی السخأ

بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در بخشندگی و جوانمردی یافتم.

 

2- و طلبتُ العافیة، فوجدتها فی العزلة

و تندرستی و رستگاری را جستجو نمودم، پس آن را در گوشه‏گیری (مثبت و سازنده) یافتم.

 

3- و طلبت ثقل المیزان، فوجدته فی شهادة «ان لا اله الا الله و محمد رسول الله»

و سنگینی ترازوی اعمال را جستجو نمودم، پس آن را در گواهی به یگانگی خدا تعالی و رسالت حضرت محمد (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) یافتم.

 

4- و طلبت السرعة فی الدخول الی الجنة، فوجدتها فی العمل لله تعالی

سرعت در ورد به بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در کار خالصانه برای خدای تعالی یافتم.

 

5- و طلبتُ حب الموت، فوجوته فی تقدیم المال لوجه الله

و دوست داشتن مرگ را جستجو نمودم، پس آن را در پیش فرستادن ثروت (انفاق) برای خشنودی خدای تعالی یافتم.

 

6- و طلبت حلاوة العبادة، فوجدتها فی ترک المعصیة

و شیرینی عبادت را جستجو نمودم، پس آن را در ترک گناه یافتم.

 

7- و طلبت رقة القلب، فوجدتها فی الجوع و العطش

و رقت (نرمی) قلب را جستجو نمودم، پس آن را در گرسنگی و تشنگی (روزه) یافتم.

 

8- و طلبت نور القلب، فوجدته فی التفکر و البکأ

 و روشنی قلب را جستجو نمودم، پس آن را در اندیشیدن و گریستن یافتم.

 

9- و طلبت الجواز علی الصراط، فوجدته فی الصدقة

 و (آسانی) عبور بر صراط را جستجو نمودم، پس آن را در صدقه یافتم.

 

10- و طلبت نور الوجه، فوجدته فی صلاة اللیل

 و روشنی رخسار را جستجو نمودم، پس آن را در نماز شب یافتم.

 

11- و طلبت فضل الجهاد، فوجدته فی الکسب للعیال

و فضیلت جهاد را جستجو نمودم، پس آن را در به دست آوردن هزینه زندگی زن و فرزند یافتم.

 

12- و طلبت حب الله عزوجل، فوجدته فی بغض اهل المعاصی

و دوستی خدای تعالی را جستجو کردم، پس آن را در دشمنی با گنهکاران یافتم.

 

13- و طلبت الرئاسة، فوجدتها فی النصیحة لعبادالله

 و سروری و بزرگی را جستجو نمودم، پس آن را در خیرخواهی برای بندگان خدا یافتم.

 

14- و طلبت فراغ القلب، فوجدته فی قلة المال

و آسایش قلب را جستجو نمودم، پس آن را در کمی ثروت یافتم.

 

15- و طلبت عزائم الامور، فوجدتها فی الصبر

و کارهای پر ارزش را جستجو نمودم، پس آن را در شکیبایی یافتم.

 

16- و طلبت الشرف، فوجدته فی العلم

و بلندی قدر و حسب را جستجو نمودم، پس آن را در دانش یافتم.

 

17- و طلبت العبادة، فوجدتها فی الورع

و عبادت را جستجو نمودم، پس آن را در پرهیزکار یافتم.

 

18- و طلبت الراحة، فوجوتها فی الزهد

و آسایش را جستجو نمودم، پس آن را در پارسایی یافتم.

 

19- و طلبت الرفعة، فوجدتها فی التواضع

برتری و بزرگواری را جستجو نمودم، پس آن را در فروتنی یافتم.

 

20- و طلبت العز، فوجدته فی الصدق

و عزت (ارجمندی) را جستجو نمودم، پس آن را در راستی و درستی یافتم.

 

21- و طلبت الذلة، فوجدتها فی الصوم

و نرمی و فروتنی را جستجو نمودم، پس آن را در روزه یافتم.

 

22- و طلبت الغنی، فوجدته فی القناعة

و توانگری را جستجو نمودم، پس آن را در قناعت یافتم.

 

23- و طلبت الانس، فوجدته فی قرائة القرآن

و آرامش و همدمی را جستجو نمودم، پس آن را در خواندن قرآن یافتم.

 

24- و طلبت صحبة الناس، فوجدتها فی حسن الخلق

و همراهی و گفتگوی با مردم را جستجو نمودم، پس آن را در خوشخویی یافتم.

 

25- و طلبت رضی الله، فوجدته فی برالوالدین

و خوشنودی خدا یتعالی را جستجو نمودم، پس آن را در نیکی به پدر و مادر یافتم.

 

 مستدرک الوسائل، ج 12، ص 173 - 174


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388;ساعت 11:12;  توسط احمد نورالهدی ;  | 

>